تبليغاتX
مطالب پند آموز برای جوانان

مطالب پند آموز برای جوانان

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد.

دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست!

مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:18  توسط آفرین  | 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم،تا که در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده به لب، خونين دل

مي روم از دل من دست بردار

ای اميد عبث بی حاصل


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:37  توسط آفرین  | 

همیشه

درست از آب در می آید

خبرهای ناگوار

نترس !

اتفاق مهمی نیفتاده است

دوباره درخت سیب شکوفه می دهد

و ترانه می شود

این بغض‌های کال.

نترس !

خیلی زود عادت می کنی

به خاطره‌ای

که در یک قاب چوبی کز کرده است

و خيره به چشمهای خيس تو مانده است.

عباسعلی کريمی /يزد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:35  توسط آفرین  | 

زماني كه درون چشم غمگينم تك گل اميد هم خشكيد
زماني كه دلم با باور پوچش، براي انكار بي وفايي هاي تو حتي با خودش جنگيد
زماني كه همه حتي كلاغ بدشگون بدخبر
به افكار سياه و درهمم خنديد
انتظارم از تو و تقدير تلخم هرچه بود غير رفتن بود
زماني كه براي با تو بودن آمدم ولي سهمم جدايي شد
زماني كه وقتش بود مي گفتم دلم با تو يكي گشته ولي سهم دلم تنهايي و غم شد
زماني كه تو با چشمان بي رحمت نگاهم كردي و جاي جواب عشق من گفتي:
خداحافظ!

من خداحافظ نگفتم
و رفتم مات و مبهوت از همه چيز و همه كس
وبا يك حسرتي در دل
حسرت آن لحظه آخر
كه چرا رفتم ولي حتي خداحافظ نگفتم

                                                                                           فرشته سعیدی/کرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:34  توسط آفرین  | 

آنها که از در می‌آیند و می‌روند،

چهارپایان نجیب و ساکت تاریخند.

حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده‌اند

که از پنجره‌ها بیرون جسته‌اند و یا به درون پریده‌اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط آفرین  |